یه کمی دووم بیار؛ خسته نشو
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 1:20
یه کمی دووم بیار؛ خسته نشو. گفت «امید برام نوستالژی خاصی داره» و من تازه فهمیدم که چرا کمی قبل که آهنگ امید پخش میشد حال عجیبی داشتم.برای من، صدای امید و معین، مترادف دوازده تا چهاردهسالگیست. هممعنی پل میرداماد و پسکوچههای ظفر. هممعنی شبهایی که شیشه عقب را پایین میدادم و چشمهایم را میبستم...
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 15:21
شهریور دو سال پیش، درست کمی قبل از اول مهر، در ماشین دایی نشسته بودیم و میرفتیم منیریه کفش باله بخریم. جمعه بود و مثل همهی جمعهها، کسل و سردردناک بودم. گوشی را برداشتم و گفتم « I'm tired of making an ass of myself». صادقانه بگویم جواب را یادم نیست. اما آسوده بودم که حرف دلم را زدهام.دو سال زمان زیاد...
Tu vois je t'aime comme ca-2
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 23:09
«سالهاست اینطور نبودهام. اینطور که هیچ چیز نتواند حالم را بهتر کند. هیچ رویایی، هیچ آیندهای. بارهایی که در چاه سیاه افسردگی گرفتار شدهام کم نبودهاست؛ هیچ گاه اما به اندازهی این روزها از بیرون آم
روزهای سخت بیماری-۲
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 23:09
نمیدانم چرا لحظهای که چشمانم پر اشک شد بلاگفا را باز کردم. شاید بخاطر این باشد که از ۸۵درصد اطرافیانم بیزارم یا در بهترین حالت، نسبت بهشان بیتفاوتم. از دورتر، بسیار برونگرا و زودصمیمیشوندهام. از
گل و مهتاب و لبخند - ۲
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 23:09
«شاید اگر مدتی پیش تصویر رویا را میشنیدم؛ گریهام نمیگرفت اما بهتم میبرد. برای چند ثانیه هم شده پرتاب میشدم به هفدهسالگی و احساسات سوزنده و امیدهای لبریزش. به قرارهای زیر درختان انار؛ که از شکوفه تا میوهشان را دیدیم.»چند روز پیش، موقع ظرف شستن شنیدمش؛ و به او فکر نکردم.«»: بلاگفا رو باز کردم که پست ج...
یه کمی دووم بیار؛ خسته نشو.
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 23:09
گفت «امید برام نوستالژی خاصی داره» و من تازه فهمیدم که چرا کمی قبل که آهنگ امید پخش میشد حال عجیبی داشتم.برای من، صدای امید و معین، مترادف دوازده تا چهاردهسالگیست. هممعنی پل میرداماد و پسکوچههای
در جستجوی خانواده ازدسترفته
-
تاریخ: 1396/11/15 ساعت: 5:14
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. Let's block ads! (Why?)
Tu vois je t'aime comme ca-2
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 12:11
«سالهاست اینطور نبودهام. اینطور که هیچ چیز نتواند حالم را بهتر کند. هیچ رویایی، هیچ آیندهای. بارهایی که در چاه سیاه افسردگی گرفتار شدهام کم نبودهاست؛ هیچ گاه اما به اندازهی این روزها از بیرون آمدن ناامید نشدهبودم. هر بار، چیزی -حتی ناممکن- بود که دلم بخواهد داشته باشمش. هر طور که بود، خیالی ناشدنی د...
روزهای سخت بیماری*
-
تاریخ: 1396/11/2 ساعت: 12:11
حالا دیگر پنج سال از آن روزها گذشته و پارمیدای پنج سال پیش آنقدر به نظر دور میرسد که گویا فرد دیگریست. چند روز قبل، به بهانهای ناخوشایند یاد گذشتهها افتادم. یاد تمام اشتباهات و لغزشها و گمبودنهایم. و هراس از آنچه کرده و آنچه روزگاری بودهام مرا فرا گرفت. از آن ترسهایی که میدانی هیچ چارهای برایش نیست ...
از تو این دیوانگی را..
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:32
اگر یک ساعت دیگر نوشتن را به تاخیر بیندازم، تکهپارههایم را پای این لپتاپ لعنتی پیدا خواهید کرد که نمیدانم چرا تا صفحهاش را باز میکنم، نظم و ترتیب جملاتم بهم میریزد و همهی تعبیرات شاعرانهای که تدارک دیدهبودم از سرم میپرد. از سرم میپرد چون نمیدانم این سفیدی مسخرهی وسیع را باید از کجا پر کنم. چطور کودک...
هفده.
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:14
دامنِ چیندار مامان را تازه از چمدانِ زیر تخت پیدا کردهبودیم که یک صبح پنجشنبه، موقعی که برای دیدن دو دوست به مدرسه میرفتم به سرم زد که بپوشمش. همیشه دلم میخواست که دامن بلند چینداری داشته باشم که بتوان در خیابان پوشید. حالا هم دامن داشتم و هم یک اورکتِ جدید همرنگ. چندبار حراستانه قد دامنم ر
یک عمر در چله.
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:14
یکیک روز نزدیک ظهر، در حالیکه پشت میزتحریرم نشسته بودم و مثلا درس میخواندم به ز. گفتم که در ذهنم کسی هست. کسی که آن روز جهنمی، وقتی دواندوان از کلاس تفسیر بیرون آمدم و در کوچهی پشت دانشکده گریستم آرامم کرد. تمام اشتباههایم را برایش میگفتم و چهرهی نامشخصش را میدیدم که لبخند میزند و میگوید که
we're going back to a time we knew
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:14
یک+ یاد گرفتم که باید به خودم تکیه کنم. فقط به خودم. نه حتی به اعضای درجهی یک خانوادهم.- واقعا میتونی؟ کاری نداریم به این که مجبوری و چارهی دیگهای نیست. میتونی؟+ سعی میکنم.xa0- [نگاه تاملگرانه]+ میدونید که وقتی میگم سعی میکنم، واقعا میکنم.دوچشمهایی که از گریه خونین شدهبودند و مژههایی که
آغاز و ختم ماجرا، لمسِ تماشای تو بود.
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:14
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
از عشق؛ غم؛ شادی؛ جنون.
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:14
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
Green Sleeves
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:14
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
منُ دست خدا نسپار.
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:14
سریال محبوبم را مدتیست که دیگر با شوق تماشا نمیکنم. امشب از سر خستگی روی مبل جا خوش کردهبودم و تلویزیون میدیدم. در ماشینشان آهنگ ترکی سوزناکی که پخش شد فهمیدم عدم شوقم ناشی از هراس است. که مبادا به هم نرسند. مبادا تمام تلاشهایشان برای با هم ماندن شکست بخورد. مبادا باز هم کارگردانِ بدقلق از گوش
برای عطر نان گرم و برفی که آب میشود..
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:14
از جایی که نمیدانم کجا بود، چند پارمیدا شدم. یکی نگران درس و دانشگاه و خوشحال از بیمارستان رفتن و صدای تنفسِ مردم را شنیدن، دیگری، پارمیدای احساساتیِ کوچکی که نمیدانم چرا سعی میکنم پنهانش کنم. شاید اثر حرفهای اطرافیان است؛ مسئولیت، عقلانیت، تصمیمگیریهای سخت. من، مدتیست که من نیستم. یا لااقل،
زلف من
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:14
برخی از حقوق متنهای نوشتهشده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظند.قالب این وبلاگ نیز توسط سایکو تهیه شده و حقوق مربوط به آن هم محفوظ است.
یا شاید واسه من دیره؟
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:14
در جای خود بند نمیشوم. مثل هیجان اولینبار، در وجودم منتشر میشوی و حواسم را پرت میکنی. مثل اضطراب وقتهایی که چیزی را از مادرت پنهان میکنی.هفتهی قبل، در حال بازگشتن از رستوران چشمهایم را بسته بودم و از سعادتآباد تا خانه، به جای پلها و چراغها و خانهها، تو را با تمام خاطراتمان میدیدم. به تک