خرید بک لینک
حالا دیگر پنج سال از آن روزها گذشته و پارمیدای پنج سال پیش آنقدر به نظر دور میرسد که گویا فرد دیگریست. چند روز قبل، به بهانهای ناخوشایند یاد گذشتهها افتادم. یاد تمام اشتباهات و لغزشها و گمبودنهایم. و هراس از آنچه کرده و آنچه روزگاری بودهام مرا فرا گرفت. از آن ترسهایی که میدانی هیچ چارهای برایش نیست و فقط میتوانی روی هرچه آزارت میدهد خاک بریزی که به یاد نیاوری. برای اولین بار، چیزی به ذهنم رسید. چیزی که حالا -که احتمالا به لطف مشکلات عدیدهی خانوادگی تحلیلکنندهتر از قبل شدهام- میتوانم ببینمش.
به گذشته نگاه کردم و فهمیدم چقدر راه آمدهام و چه بزرگوارانی، خواسته یا ناخواسته تغییرم دادهاند. عصرهای دلگیر پاییز ۹۱ را دیدم و تمام گریههام روی تابِ نزدیک خانه و ع. که خدا میداند چرا به تماسهای اشکآلود و هیستریک من پاسخ میداد و همیشه چیزی برای آرام کردنم در آستین داشت. آنروزها هیچ نمیدانستم که چرا آنقدر میگریم. هیچ دلیل موجهی برای آن همه اشک و اندوه نبود. پریروز فهمیدم که آن گریهها، درد تغییر را در من تسکین میبخشیدند. چرا که تغییر، آنطور که امروز میدانم، بسیار دردناک است.
در میان اشکهای اضطرابآلوده، نوری در دلم روشن شد. انگار کسی دست روی شانهام گذاشت:
«It was such a long way; I'm proud of you»

عنوان:
«غنچههایی را که پروردم به دشواری
در نهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری»

فریاد-محمدرضا شجریان

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 12:11

صفحه بندی