خرید بک لینک
یه کمی دووم بیار؛ خسته نشو. گفت «امید برام نوستالژی خاصی داره» و من تازه فهمیدم که چرا کمی قبل که آهنگ امید پخش می‌شد حال عجیبی داشتم.برای من، صدای امید و معین، مترادف دوازده تا چهارده‌سالگی‌ست. هم‌معنی پل میرداماد و پس‌کوچه‌های ظفر. هم‌معنی شب‌هایی که شیشه عقب را پایین می‌دادم و چشم‌هایم را می‌بستم و خیالاتم را به هم می‌بافتم و می‌بافتم. خیالات سواری با اسب سفید، که برایم بخواند منم عاشق ناز تو کشیدن.. که در عروسی‌مان با آهنگ امید برقصیم.دیشب، دوازده‌ساله بودم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 1:20

شهریور دو سال پیش، درست کمی قبل از اول مهر، در ماشین دایی نشسته بودیم و میرفتیم منیریه کفش باله بخریم. جمعه بود و مثل همهی جمعهها، کسل و سردردناک بودم. گوشی را برداشتم و گفتم « I'm tired of making an ass of myself». صادقانه بگویم جواب را یادم نیست. اما آسوده بودم که حرف دلم را زدهام.دو سال زمان زیادی برای این همه اتفاق است.از چهار سرنشین آن روز، شاید فقط دایی مثل قبل مانده باشد.دخترک پیشدبستانی حالا کلاس سومی شده، پدر نیست، و پارمیدا؟ به هر چیزی شبیه است جز دختر آن روزها. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 15:21

«سالهاست اینطور نبودهام. اینطور که هیچ چیز نتواند حالم را بهتر کند. هیچ رویایی، هیچ آیندهای. بارهایی که در چاه سیاه افسردگی گرفتار شدهام کم نبودهاست؛ هیچ گاه اما به اندازهی این روزها از بیرون آمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:09

نمیدانم چرا لحظهای که چشمانم پر اشک شد بلاگفا را باز کردم. شاید بخاطر این باشد که از ۸۵درصد اطرافیانم بیزارم یا در بهترین حالت، نسبت بهشان بیتفاوتم. از دورتر، بسیار برونگرا و زودصمیمیشوندهام. از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:09

«شاید اگر مدتی پیش تصویر رویا را میشنیدم؛ گریهام نمیگرفت اما بهتم میبرد. برای چند ثانیه هم شده پرتاب میشدم به هفدهسالگی و احساسات سوزنده و امیدهای لبریزش. به قرارهای زیر درختان انار؛ که از شکوفه تا میوهشان را دیدیم.»
چند روز پیش، موقع ظرف شستن شنیدمش؛ و به او فکر نکردم.

«»: بلاگفا رو باز کردم که پست جدید بنویسم، دیدم این تیکه از نمیدونم کِی درفت شده اینجا.

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:09

گفت «امید برام نوستالژی خاصی داره» و من تازه فهمیدم که چرا کمی قبل که آهنگ امید پخش میشد حال عجیبی داشتم.برای من، صدای امید و معین، مترادف دوازده تا چهاردهسالگیست. هممعنی پل میرداماد و پسکوچههایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:09

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 5:14

«سالهاست اینطور نبودهام. اینطور که هیچ چیز نتواند حالم را بهتر کند. هیچ رویایی، هیچ آیندهای. بارهایی که در چاه سیاه افسردگی گرفتار شدهام کم نبودهاست؛ هیچ گاه اما به اندازهی این روزها از بیرون آمدن ناامید نشدهبودم. هر بار، چیزی -حتی ناممکن- بود که دلم بخواهد داشته باشمش. هر طور که بود، خیالی ناشدنی در سر میپروراندم؛ خلقوخوی افراد را دستکاری و واکنشهایشان را بازآرایی میکردم.این روزها اما هیچچیز نمیخواهم. گذشته که تکلیف روشنی دارد و آینده، تودهی تاریک ترسناکی درکمیننشسته است.نگران میشوم. وقتی از بودنت به جنون نمیرسم و مثل آن روز پاییزی -که در ذهنم مثل فیلمهای فرانسوی آهنگ پخش میشد و دختری در خیابان میرقصید- سرخوش نیستم، نگران میشوم.»اینها را میگفتم و قلبم را ترسِ ندانستنِ راه درمان میفشرد؛ که ناگاه زیر لب آهنگی را زمزمه کرد. آهنگی که قبلا نشنیده بودم و حتی کلماتش را به درستی تشخیص نمیدادم. معجزهای رخ دادهبود؛ به اندازهی چند لحظهی شگفتانگیز، All felt right with the world.×میبینی، اینطور دوستت دارم.برچسبها: jetaimeادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 12:11

حالا دیگر پنج سال از آن روزها گذشته و پارمیدای پنج سال پیش آنقدر به نظر دور میرسد که گویا فرد دیگریست. چند روز قبل، به بهانهای ناخوشایند یاد گذشتهها افتادم. یاد تمام اشتباهات و لغزشها و گمبودنهایم. و هراس از آنچه کرده و آنچه روزگاری بودهام مرا فرا گرفت. از آن ترسهایی که میدانی هیچ چارهای برایش نیست و فقط میتوانی روی هرچه آزارت میدهد خاک بریزی که به یاد نیاوری. برای اولین بار، چیزی به ذهنم رسید. چیزی که حالا -که احتمالا به لطف مشکلات عدیدهی خانوادگی تحلیلکنندهتر از قبل شدهام- میتوانم ببینمش.به گذشته نگاه کردم و فهمیدم چقدر راه آمدهام و چه بزرگوارانی، خواسته یا ناخواسته تغییرم دادهاند. عصرهای دلگیر پاییز ۹۱ را دیدم و تمام گریههام روی تابِ نزدیک خانه و ع. که خدا میداند چرا به تماسهای اشکآلود و هیستریک من پاسخ میداد و همیشه چیزی برای آرام کردنم در آستین داشت. آنروزها هیچ نمیدانستم که چرا آنقدر میگریم. هیچ دلیل موجهی برای آن همه اشک و اندوه نبود. پریروز فهمیدم که آن گریهها، درد تغییر را در من تسکین میبخشیدند. چرا که تغییر، آنطور که امروز میدانم، بسیار دردناک است.در میان اشکهای اضطرابآلوده، نوری در دلم روشن شد. انگار کسی دست روی شانهام گذاشت:«It was such a long way; I'm proud of you»عنوان:«غنچههایی را که پروردم به دشواریدر نهان گود گلدانهاروزهای سادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 12:11

اگر یک ساعت دیگر نوشتن را به تاخیر بیندازم، تکهپارههایم را پای این لپتاپ لعنتی پیدا خواهید کرد که نمیدانم چرا تا صفحهاش را باز میکنم، نظم و ترتیب جملاتم بهم میریزد و همهی تعبیرات شاعرانهای که تدارک دیدهبودم از سرم میپرد. از سرم میپرد چون نمیدانم این سفیدی مسخرهی وسیع را باید از کجا پر کنم. چطور کودک پنجسالهی درونم را توصیف کنم که وحشتزده از حواسپرتیاش، منتظر سرزنش بود و به جای هر آنچه انتظارش را میکشید، فقط مهربانی بود. که پس از مدتها، کسی بود که بود. در تمام لحظاتی که نیازش داشتم. وقتهایی که میترسیدم و تنها بودم و هوا تاریک شده بود و کلیدسازهای شهر، دیوانه.×بدان شادُم کادامه مطلب

برچسب: این,دیوانگی, نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:32

دامنِ چیندار مامان را تازه از چمدانِ زیر تخت پیدا کردهبودیم که یک صبح پنجشنبه، موقعی که برای دیدن دو دوست به مدرسه میرفتم به سرم زد که بپوشمش. همیشه دلم میخواست که دامن بلند چینداری داشته باشم که بتوان در خیابان پوشید. حالا هم دامن داشتم و هم یک اورکتِ جدید همرنگ. چندبار حراستانه قد دامنم رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:14

یکیک روز نزدیک ظهر، در حالیکه پشت میزتحریرم نشسته بودم و مثلا درس میخواندم به ز. گفتم که در ذهنم کسی هست. کسی که آن روز جهنمی، وقتی دواندوان از کلاس تفسیر بیرون آمدم و در کوچهی پشت دانشکده گریستم آرامم کرد. تمام اشتباههایم را برایش میگفتم و چهرهی نامشخصش را میدیدم که لبخند میزند و میگوید کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:14

یک+ یاد گرفتم که باید به خودم تکیه کنم. فقط به خودم. نه حتی به اعضای درجهی یک خانوادهم.- واقعا میتونی؟ کاری نداریم به این که مجبوری و چارهی دیگهای نیست. میتونی؟+ سعی میکنم. - [نگاه تاملگرانه]+ میدونید که وقتی میگم سعی میکنم، واقعا میکنم.دوچشمهایی که از گریه خونین شدهبودند و مژههایی کهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:14

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:14

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:14

صفحه بندی