دو
چشمهایی که از گریه خونین شدهبودند و مژههایی که نمک، دستهدسته بهم چسباندهبودشان، هیچکدام نشانهای از سعی من نبودند. لبهایی که از بغض میلرزیدند هم. دخترک درماندهای که در آینهی حمام میدیدم، تمام سعیش را نکردهبود. هنوز هوای ابری دلش را چنان مچاله میکرد که تمام رفتگان عالم به یادش میآمدند. هنوز از اطرافیانش متوقع بود. انگار به سرعت فراموش میکرد چه قولی دادهاست. در تاریکی دراز کشید و زار زد. آنقدر گریست و آنقدر از خدا طلبِ مرگ کرد که ناگهان گویی قفلی از وجودش باز شد.
سه
صورتم را میشورم و یک فنجان چای میریزم. چراغ مطالعه را روشن میکنم و مدادرنگیهای فابرکاستل عزیزم را از کشو بیرون میآورم. هیجان رنگکردن زیر پوستم میدود. هنوز رنگهای زیادی برای پاشیدن به این دنیا هست و روز ایستادن سرپای خود، آنقدرها هم که فکر میکردم دور نیست..
برچسب:
نویسنده: نگار خلیلی