«سالهاست اینطور نبودهام. اینطور که هیچ چیز نتواند حالم را بهتر کند. هیچ رویایی، هیچ آیندهای. بارهایی که در چاه سیاه افسردگی گرفتار شدهام کم نبودهاست؛ هیچ گاه اما به اندازهی این روزها از بیرون آمدن ناامید نشدهبودم. هر بار، چیزی -حتی ناممکن- بود که دلم بخواهد داشته باشمش. هر طور که بود، خیالی ناشدنی در سر میپروراندم؛ خلقوخوی افراد را دستکاری و واکنشهایشان را بازآرایی میکردم.
این روزها اما هیچچیز نمیخواهم. گذشته که تکلیف روشنی دارد و آینده، تودهی تاریک ترسناکی درکمیننشسته است.
نگران میشوم. وقتی از بودنت به جنون نمیرسم و مثل آن روز پاییزی -که در ذهنم مثل فیلمهای فرانسوی آهنگ پخش میشد و دختری در خیابان میرقصید- سرخوش نیستم، نگران میشوم.»
اینها را میگفتم و
قلبم را ترسِ ندانستنِ راه درمان میفشرد؛ که ناگاه زیر لب آهنگی را زمزمه کرد. آهنگی که قبلا نشنیده بودم و حتی کلماتش را به درستی تشخیص نمیدادم. معجزهای رخ دادهبود؛ به اندازهی چند لحظهی شگفتانگیز، All felt right with the world.
×میبینی، اینطور دوستت دارم.
برچسبها: jetaime
برچسب:
نویسنده: نگار خلیلی
تاريخ: دوشنبه
2 بهمن
1396 ساعت: 12:11