دامنِ چیندار مامان را تازه از چمدانِ زیر تخت پیدا کردهبودیم که یک صبح پنجشنبه، موقعی که برای دیدن دو دوست به مدرسه میرفتم به سرم زد که بپوشمش. همیشه دلم میخواست که دامن بلند چینداری داشته باشم که بتوان در خیابان پوشید. حالا هم دامن داشتم و هم یک اورکتِ جدید همرنگ. چندبار حراستانه قد دامنم را بررسی کردم و دعا کردم طوری نشود و از خانه بیرون رفتم. خوشحال بودم. دامنم زیبا بود و کیفم برخلاف همیشه کوچک و سبک. در مسیر اتوبوسهای محبوبم، به خودم و تصمیماتم فکر کردم. بعد از یک ماه برزخ و ترسناکترین مسافرتهای عمرم و غوطهخوردن در شکها و ناممکنها، بالاخره واقعا عزم کردهبودم که ماجرا را رها کنم و همهچیز را به زمان بسپارم. مدتی بود فراموش کردهبودم که خودم کجای زندگیام، چه میکنم، چه میخواهم. روز و شبم شده بود تلاشهای بیهوده و دستوپا زدنهایی نافرجام که بیش از پیش مرا گرفتار میکرد. زیباتر از هر بار دیگری، پایم را در امنترین ساختمان دنیا -بعد از خانه- گذاشتم. از جلوی راهروی آینهدار رد شدم و از چرخیدن چینهای دامنم، از بوتهای ساقکوتاه جدیدم و از شال رنگیرنگی عزیزم ذوق کردم و یواشکی عکس گرفتم. وارد کلاس المپیاد شدم و در میانِ سهروردیخواندن، پچپچکنان با م. حرف زدیم و من احساس کردم که در خانهام. جایی که میتوانستم خودم باشم. تمامِ خودم. با همهی خاطرات و اشتباهها و مسیرهایی که به بیراهه رفته بودم.
آن روز، عجیبترین کارها را کردم. با س. و دوستش که هر دو ده سالی از من بزرگترند، در ورتا نوشیدنی مهمان شدم؛ از کیکِ عجیبِ ۷۵هزارتومانی گفتم و پشیمانی کردم که چرا بیشتر نخوردهام؛ روی سکوهای کوچک خیابان وصال به زحمت نشستم و صبر کردم تا م. از کانون بیاید و در راه نصیحتش کردم که عجله نکند. در حالیکه به سختی راه میرفتم و کفشهای جدیدم پس از پیادهوری طولانی آنروز پایم را زخم میکرد، میگفتم «برای گرفتن تصمیمهای بزرگ عجله نکن» بیخبر از این که درست همان شب، زندگیام دگرگون خواهد شد.
×دنیامو دادم دستِ تو
از هر طرف بنبست شه.
برچسب:
نویسنده: نگار خلیلی
تاريخ: سه
شنبه
6 تير
1396 ساعت: 3:14