آمدم کشوی تخت را بکشم و کفش هایم را درونش بچپانم که زدم زیر
گریه. دوزانو نشستم کف زمین و یک دست به دستگیرهی کشو، و یک دست به لبهی تخت گریستم. ساعت یک صبح که باشد آدم با هیچکس رودربایستی ندارد. با خودش هم. ساعت یک صبح خوشخیالیهای عبثمان شفافتر میشوند؛ و دردناکتر. ساعت یک صبح، نهگفتنِ مامان به سفر کاشان، یکراست میرسد به جایِ خالی تو، که حداقلت این بود که میگذاشتی فریاد بزنم وقتی اینطور عاجز میشدم.
ساعت از یک به دو نزدیک میشود و من در حالیکه تکیه به تخت دادهام، از چیزهایی که مینویسم شرمگینم. شرمگینم و سعی در تمامکردنِ هرچهسریعتر این خطوط دارم. چون میدانم که حتی اگر ساعت یک بگذارد جان سالم بهدر ببری، ساعت دوی صبح با آدم شوخی ندارد.