باعجله خداحافظی میکنم و خودم را به زور درون واگن بانوان جا میدهم. دربهای قطار که بسته میشود، به خودم میآیم و میبینم که درونم حبابهای صورتی کوچک و متعددی روشن شدهاند. دیروز در صحبت با دوستی بود که «روشنشدن» را برای حباب استفاده کردم و دیدم چندان هم بی ربط به نظر نمیآید. حبابهای صورتی شناور که درون هر کدامشان یک منبع نور تعبیه شدهاست.
تصویری که از دیروز در ذهنم نقش بستهاست را، انگار کسی به طور ناهماهنگی میان ذهنم جای داده است. انگار یکنواختی خاکستری روزهایم را از دو طرف کشیده و این خاطره را در فضای خالی وسطش جای داده باشند. لبهی سکوی متروی تجریش ایستاده بودم و شباهتش به
ایستگاه قطار برایم دلپذیر مینمود. باری هزارساله را از دوشم برداشته بودند. آزاد بودم. سبک. راحت. دور از دغدغههای عجیب و مبهم همیشگی. دور از ناراحتیهای ریزی که همیشه از گوشههای لحظات خوشحالی سروکلهشان پیدا میشود.
ساعتی قبلتر، دخترک غرغروی درونم را از شیشههای باز تاکسی کرج-تجریش به اتوبان انداخته و خودم را سپردهبودم به بادخنک و سیاوش قمیشی و اشارههای جدی گاه و بیگاهش که «گوشت باد نخوره» و «سردت نشه».
شاخهی خشکیده دوباره جوانه زده بود.
این بار از جنس دختری که شانههایش را بالا میانداخت و بیتوجه به گرسنگی و دردهای پس از عمل و اولتیماتومهای مادر و تنگی وقت، «فوقش گم میشیم دیگه»ای میگفت و راهش را از خیابان اصلی به کوچههای پشت امامزاده صالح کج میکرد.