خرید بک لینک
یک
یک روز نزدیک ظهر، در حالیکه پشت میزتحریرم نشسته بودم و مثلا درس میخواندم به ز. گفتم که در ذهنم کسی هست. کسی که آن روز جهنمی، وقتی دواندوان از کلاس تفسیر بیرون آمدم و در کوچهی پشت دانشکده گریستم آرامم کرد. تمام اشتباههایم را برایش میگفتم و چهرهی نامشخصش را میدیدم که لبخند میزند و میگوید که آدمها اشتباه میکنند. و نه اینکه مثل برخی دوستانم تلاش کند از تمام تقصیرات مبرایم کند؛ نه؛ اشتباههایم و در کنارش پشیمانیام را نیز میدید. کسی که ناگهان فهمیدم دلم نمیخواهد هیچ یک از افراد قبلی باشد. هیچیک از آنهایی که روزگاری تلاش داشتم به دستشان آورم و یا از دستشان دادهبودم.
آن فرد و این آرزوها، میان انبوهی از فشارها و اتفاقات گم شدند. درون چاهی افتادهبودم که هیچ راه فراری نداشت. تد میگفت که روزی میفهمی تنها کسی که میتواند تو را از چاه بیرون بکشد، تویی. و من نیز چنین کردهبودم. آرامآرام و حتی بیخبر. پیدایش کردهبودم و نمیدانستم. بدون درگیرکردن بخشِ خودآگاه ذهنم، دور و پراکنده میشناختمش. و عاقبت یک شب، طناب را در چاه انداختم و به پارمیدا گفتم که به زودی نجاتش خواهم داد.

دو
سرم را بالا گرفتم و رد شدم. بازگشتهام به دوران بیخیالیهای واقعی، نه تظاهر به ندیدن و در درون حرصخوردن. همه چیز در زندگیام زیر و رو شدهاست. امروز اما، با تمام بلاهایی که این مدت بر سرم آمد، سرم را بالا گرفتم؛ که «تو قلبم تو رو دارم، اگه خونهبهدوشم».

×در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم
هایده - شانههایت

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:14

صفحه بندی