خرید بک لینک
سریال محبوبم را مدتیست که دیگر با شوق تماشا نمیکنم. امشب از سر خستگی روی مبل جا خوش کردهبودم و تلویزیون میدیدم. در ماشینشان آهنگ ترکی سوزناکی که پخش شد فهمیدم عدم شوقم ناشی از هراس است. که مبادا به هم نرسند. مبادا تمام تلاشهایشان برای با هم ماندن شکست بخورد. مبادا باز هم کارگردانِ بدقلق از گوشهای سنگی در راهشان بیندازد. و مهمتر از تمام اینها، فهمیدم که در من انباری تاریکیست که هراس نبودنت در آن لانه کردهاست و به محض اینکه عاشقانهای به زبان مادری میشنود مشتهایش را به در میکوبد.
تا قبل از این، نمیتوانستم خوب با عاشقانهها همذاتپنداری کنم. بالاخره جایی از کار نامیزان از آب درمیآمد. حالا، حالا اصرار و گریههایشان را میفهمم. حالا میفهمم جدا شدن از معشوق، مثل این است که بخواهی دندانت را بدون بیحسی از ریشه بکشی. همانقدر دردناک و خونآلود. همانقدر ریشهدار. حالا که اینها را میفهمم، دیگر عاشقانه نمیبینم؛ هیولا گوشهایش را به در چسباندهاست.

×گوگوش-نگو بدرود

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:14

صفحه بندی