خرید بک لینک
در جای خود بند نمیشوم. مثل هیجان اولینبار، در وجودم منتشر میشوی و حواسم را پرت میکنی. مثل اضطراب وقتهایی که چیزی را از مادرت پنهان میکنی.
هفتهی قبل، در حال بازگشتن از رستوران چشمهایم را بسته بودم و از سعادتآباد تا خانه، به جای پلها و چراغها و خانهها، تو را با تمام خاطراتمان میدیدم. به تکتک لحظهها فکر کردم. به گل خریدن سر شانزده آذر، به ژله خوردن کنار انقلاب، به دعوای لمیز -که مرا متوجه کرد چقدر دوستت دارم و حسادت میکنم-، به ببین کی داره میخنده گفتنت، به ر. که خواسته یا ناخواسته از پریشانحالیات بعد دعوایمان گفت، به چراغ قرمز محبوبم؛ زیر پل کالج.
من به خیالبافیهای صندلی عقب معتادم. یا لااقل، زمانی بودم. شبهایی که از رستوران برمیگشتیم و به نظر میرسید خوشبختترین خانوادهی غرب تهران باشیم، خودم را اینچنین میسپردم به موسیقی و باد و خیالات.

تاز آن شبها، تقریبا همهچیز تغییر کردهاست، جز من. جز من که در کمال ناباوریام هنوز یادآوری بعضی خاطرات قلبم را میلرزاند.

برچسب: نویسنده: نگار خلیلی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:14

صفحه بندی