
نمیدانم چرا لحظهای که چشمانم پر اشک شد بلاگفا را باز کردم. شاید بخاطر این باشد که از ۸۵درصد اطرافیانم بیزارم یا در بهترین حالت، نسبت بهشان بیتفاوتم. از دورتر، بسیار برونگرا و زودصمیمیشوندهام. از ...
ادامه مطلب
حالا دیگر پنج سال از آن روزها گذشته و پارمیدای پنج سال پیش آنقدر به نظر دور میرسد که گویا فرد دیگریست. چند روز قبل، به بهانهای ناخوشایند یاد گذشتهها افتادم. یاد تمام اشتباهات و لغزشها و گمبودنهایم. و هراس از آنچه کرده و آنچه روزگاری بودهام مرا فرا گرفت. از آن ترسهایی که میدانی هیچ چارهای برایش نیست و فقط میتوانی روی هرچه آزارت میدهد خاک بریزی که به یاد نیاوری. برای اولین بار، چیزی به ذهنم رسید. چیزی که حالا -که احتمالا به لطف مشکلات عدیدهی خانوادگی تحلیلکنندهتر از قبل شدهام- میتوانم ببینمش.به گذشته نگاه کردم و فهمیدم چقدر راه آمدهام و چه بزرگوارانی، خواسته یا ناخواسته تغییرم دادهاند. عصرهای دلگیر پاییز ۹۱ را دیدم و تمام گریههام روی تابِ نزدیک خانه و ع. که خدا میداند چرا به تماسهای اشکآلود و ...
ادامه مطلب
باعجله خداحافظی میکنم و خودم را به زور درون واگن بانوان جا میدهم. دربهای قطار که بسته میشود، به خودم میآیم و میبینم که درونم حبابهای صورتی کوچک و متعددی روشن شدهاند. دیروز در صحبت با دوستی بود که «روشنشدن» را برای حباب استفاده کردم و دیدم چندان هم بی ربط به نظر نمیآید. حبابهای صورتی شناور که درون هر کدامشان یک منبع نور تعبیه شدهاست.تصویری که از دیروز در ذهنم نقش بستهاست را، انگار کسی به طور ناهماهنگی میان ذهنم جای داده است. انگار یکنواختی خاکستری روزهایم را از دو طرف کشیده و این خاطره را در فضای خالی وسطش جای داده باشند. لبهی س...
ادامه مطلب