
اگر یک ساعت دیگر نوشتن را به تاخیر بیندازم، تکهپارههایم را پای این لپتاپ لعنتی پیدا خواهید کرد که نمیدانم چرا تا صفحهاش را باز میکنم، نظم و ترتیب جملاتم بهم میریزد و همهی تعبیرات شاعرانهای که تدارک دیدهبودم از سرم میپرد. از سرم میپرد چون نمیدانم این سفیدی مسخرهی وسیع را باید از کجا پر کنم. چطور کودک پنجسالهی درونم را توصیف کنم که وحشتزده از حواسپرتیاش، منتظر سرزنش بود و به جای هر آنچه انتظارش را میکشید، فقط مهربانی بود. که پس از مدتها، کسی بود که بود. در تمام لحظاتی که نیازش داشتم. وقتهایی که میترسیدم و تنها بودم و هوا تاریک شده بود و کلیدسازهای شهر، دیوانه.×بدان شادُم ک...
ادامه مطلب
از جایی که نمیدانم کجا بود، چند پارمیدا شدم. یکی نگران درس و دانشگاه و خوشحال از بیمارستان رفتن و صدای تنفسِ مردم را شنیدن، دیگری، پارمیدای احساساتیِ کوچکی که نمیدانم چرا سعی میکنم پنهانش کنم. شاید اثر حرفهای اطرافیان است؛ مسئولیت، عقلانیت، تصمیمگیریهای سخت. من، مدتیست که من نیستم. یا لااقل، ...
ادامه مطلب
مرا در پرشینبلاگ بخوانید....
ادامه مطلب